۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

منِ دیوونه چه می دونستم/زندگی برام چه خوابی دیده...

اینکه بین صفحه های ناملموسِ هَریسون (1)، شعر بنویسی و بروی توی خودت و دَر نیایی تا وقتی اولین قطره از دل ت چلانده شود روی پات و به خودت بیایی و ببینی کنارِ شوفاژ نشسته ای و داری از سرما می لرزی...
اینکه هی عقل درمانده ات نهیب بزند : نمی شود، حق نداری، فراموش کن... و دلِ بیچاره ات مثلِ همیشه کز کند کُنج خودش و اشک بریزد...
اینکه لج ت بگیرد از اتیولوژیِ "اِف یو اُ" (2) یی که یکی از علت هایش عشق نیست...
اینکه یادت بیاید آن تذهیبِ نیمه رنگ شده ی فیروزه ای-آبی ت که بخشیدی اش الان کجاست...
اینکه سعی کنی فراموش ت شود چرا از شعر خواندن و شعر گفتن بیزار شدی...
اینکه دوباره گاهی توی بیداری کابوس ببینی درِ ماشین را بسته ای و دستِ عمو غلام لای در مانده، یا تصویرِ بچه ی چندماهه ی همسایه که با سَر از دستت می افتد توی حیاط... یا همان خیالِ آزار دهنده ی نخ هایی که توی هم تنیده می شوند...
اینکه گیر کرده ای بینِ "مثل دیگران بودن" و "خودِ قبلی ات بودن" و "آنچه از خودت ساخته ای برای فرار از همه"...
اینکه نگرانی که خواهرزاده ی دوسال و نیمه ات دقیقا خودخوری اش به توی لعنتی رفته... که هیچ کس نفهمد خواب هایی که از خواب می پرانَدَش همان هایی ست که تو را از خواب می پَرانده...
اینکه هی کلمات از میدان دیدت محو شوند و اتاق دورِ سرت بچرخَد و سِنترال هایپِرتِرمی (3) و اِکستِریمیتی هایپوتِرمی (4) پیدا کنی و یک حس مازوخیستی روحیِ مرگ وار بگوید همینجا بخواب و چشم هایت را ببند و بمیر!

بعد دوباره هریسون را باز کنی که درس بخوانی...با دقت توی صفحاتش فرو بروی، تنها برای اینکه قطره های اشک ت را بشماری! و چاوشی بخوانَد: "ای حالِ نامعلوم، آروم باش، آروم..."

(1): Harrison's Principles of Internal Medicine اصول طب داخلی هاریسون
(2): fever of unknown orogin تب با منشا ناشناخته
(3): central hyperthermia افزایش دمای مرکزی بدن
(4): extremity hypothermia کاهش دمای انتهای اندام ها

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

محمد (ص)

یک شبی حوالیِ 17 ربیع ، بانو آمد به خوابم و گفت: "او" را قبول کن...
یک شبِ 17 ربیعِ دیگر، "او" دستم را گرفت و قرار شد یک عمر همسفرم بماند...
همین!



+قشنگ ترین تولد دنیا مبارک :)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

chronic

ناگهانی ترین های زندگی

مزمن ترین خواهند شد...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نیامدی و نچیدی انار سرخی را/ که ماند بر سرِ این شاخه تا زمستان شد...

انتظار یا تو را می سازد یا از تو دیگری می سازد... یک دیگری که برای دیگران ناآشناست!

انگار کن روزها بنشینی با خودت فکر کنی کدام راه را برای رسیدن هنوز نپیموده ای؟ بعد ببینی گیر کرده ای بین اینهمه راهِ نرفته ی مجهول که هیچ کدام به مقصد نمی رسند الّا یکی!

حالا فقط دو راه برای پیمودن داری، یا بند کفش ت را محکم ببندی و بزنی به جاده... یا از ترسِ پیر شدن توی جاده همینجا بنشینی و یک عمر حسرت بخوری... انتظار، همان راهِ رفتنی ست، اگر انتظار را نکِشی، می کِشَدت...می کِشَدت تا همان حسرتِ ناتمام...

انتظار از من، دیگری ساخته... همان انتظارِ سختی که با خودم کِشیدم تا فرداها...

+خواهم رسید.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران...

مثلا شب بشود، چشم هایت را ببندی که توی تاریکیِ پشتِ پلک هات، خیال ببینی...

مثلا تصوّرش کنی که دارد از دور می آید، و هر شب، هر شب آمدنش را ببینی اما هنوز چهره اش از تاریکی در نیامده، خواب، تو را بِبَرَد...

مثلا صبحِ جمعه ای، بعد از ندبه ی مسجد النبی، بوی عطرش بپیچد آن طرفِ خیابان و بپیچاندت به خیالِ موهای بلندش...

مثلا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بِرَند!

پزشکی، تنها یک رشته ی دانشگاهی نیست! پزشکی برای خودش یک جورهایی واتیکان است! آداب و رسوم خاص خودش را دارد!
لباس رسمی و پرچم رسمی دارد! به عبارتی وقتی پزشک می شوی باید "پیشانی سفید" باشی! نکند کسی متوجه نشود تو از قشر فرهیخته ی جامعه هستی!
یاسمین می گفت: بچه های پزشکی رو از کفششون می شناسن! من که آن روز نفهمیدم چه گفت! بعد تر توی راند ها دیدم پشت کفش دوستان و استاد و رزیدنت ها همه یک مارک مشترک دارد! دوزاری است دیگر! تا آن موقع نیفتاده بود! یعنی تا وقتی توی اینترنت جستجو نکرده بودم هم هنوز دوزاری بیچاره ام کج بود! بعدترش فهمیدم این کفش های 700،800 هزار تومانی که پای اغلب پزشکان است، بِرَند است!
بعدترش پرسیدم: چرا؟! خب این همه پول می دهید برای این کفش ها، به چه انگیزه ای؟ گفت: جنسش خوب است! گفتم خب یعنی اگر بعد از سه سال هم خراب نشود تو حاضری سه سال این کفش را بپوشی؟! گفت نه!
نمی دانم، الان منی که کفش مارک ندارم باید خجالت بکشم؟! پزشک نیستم؟! یا مثلا کفش چرم طبی 150 هزار تومانی من جنسش خوب نیست؟! یا مثلا من باید گوشیِ قدیمی ِ گلکسی اس م را حتما بیندازم دور و آیفون 6 بخرم تا پزشک باشم؟!
تازه این فقط بخشی از داستان است! وقتی خانم های پزشک را با آرایش غلیظشان می شناسند، آدم دلش می خواهد با چادر برود توی بخش!

خدا به خیر کند!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی