۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

وقتی نوشتن ت نمی آید!

-مثل همیشه- درس خواندن ت نمی آید
حتی شیرینی پختن ت هم نمی آید
حتی تر روشن کردنِ لپ تاپ ت هم نمی آید

و فقط هر صبح می روی بیمارستان و برمی گردی و می خوابی و چای دم می کنی و شام می پزی و می شویی و مسواک می زنی و می خوابی و...

#کسالتِ قبل از بهار
#زندگیِ تکراری

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بگیر دستِ مرا و ببر به موهایت...

افتاده ام به صرافتِ اینکه زُلف رها کنم و تو با یک بغل گلِ بابونهِ کوهی از راه برسی و تمامِ بابونه ها را رج به رج به موهایم ببافی...

برایت دم کرده ی بابونه بیاورم و آن اخمِ شیرین ت را وقتِ سر کشیدنِ دمنوشِ تلخ، ببوسم...

افتاده ام به صرافتِ اینکه جیب هایت را پُر کنم از برگِ لیمو...که هر بار دست به جیب می شوی عطر لیمو از انگشت هایت بریزد روی کاغذ و شعرِ لیمویی بگویی، برای من فرقی ندارد شعر هات بوی بهار نارنج بدهد یا لیمو، اصلا شعرهای تو بوی دیگری دارد...

شاید از انگشت های شعرآلودِ تو، موهایم بوی شعر گرفته باشد...

افتاده ام به صرافتِ اینکه زلف رها کنم...که بوی شعر بپیپچد...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

میلادِ من...

آن ها،
جشن می گیرند
و من،
سالگردِ اولین گریه ام را
سال هاست گریه کرده ام...
۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

آجر به آجر، من...

نه که فکر کنی دلم متلاطم می شود یا فکرم می روَد... نه! می دانی، من عادت کرده ام خاطرات را توی ذهن م هَم بزنم... عادت کرده ام روزی یک بار، وقتی دیوارِ ریخته ی "شاطر عباس" را می بینم، بزنم زیرِ گوشِ دلم...

نه که فکر کنی "کازابلانکا" را که می بینم، از یادِ آن روزها بغضم می گیرد... یا اینکه اگر دیگر دست و دلم نمی رود "تسبیحِ فیروزه" بگیرم، محضِ خاطرِ خاطرات است، یا دلم برای شمعدانی های پای حوضِ آن باغ-موزه ی کذایی و آن نیمکتِ سنگیِ گوشه ی سمتِ چپ ش تنگ نشده که نمی روم... نه...

محضِ خاطرِات نیست که دیگر نرفته ام "بامِ شیراز" و "دروازه قرآن"... محضِ خاطرات نیست که هر وقت می روم توی ایستگاهِ اتوبوسِ اولِ "گلستان" سردم می شود و هر وقت یادِ توت های درختِ خانه ی "همت جنوبی" مان می افتم سردی ام می کند...

محضِ این است که من عادت کرده ام خاطرات را هَم بزنم...و روزی یک بار وقتی دیوارِ ریخته ی شاطر عباس را می بینم، بزنم زیرِ گوشِ دلم...که دستش بیاید، دیوارِ غصبی خراب می شوَد... که هر حقی باید به حق دارش برسد، حتی اگر دل باشد...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

IFAP

یک سندروم مادرزادی ست به همان نامِ بالا! که خیلی کم یاب است... یعنی در کل دنیا تنها حدود 40 مورد بیمار با این سندرم وجود دارد... و چهل و یکمین شان این روزها توی بخشِ ما بستری ست...

شاید هیچ پزشکی توی ایران به جز ما این بیماریِ نادر را ندیده باشد، شاید ما هم خوب نمی بینیمش، اما آن چه که دلِ من را در موردِ "علی" کوچولو می لرزانَد، همان p آخرش است... مخففِ photophobia ... یعنی این بچه ها تحملِ نور را ندارند... یعنی مثلِ "علی" پلک هاشان را می دوزند که نور آزارشان ندهد... یعنی...

+ پلک هایمان را ندوزیم...بگذاریم نور وارد شود... برای علی هم دعا کنید...


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

یک عمر است می دویم سمتِ باغچه ی رُز های مخملی

یادم نمی آید کودکی هایم را با عروسک و خاله بازی سر کرده باشم! کودک که بودم بیشتر با برادرم فوتبال بازی می کردیم، او هم که می خواست مثلا قدرتش را نشان دهد همیشه مرا می گذاشت توی دروازه و با تمام قدرتش می زد زیرِ توپ!
حیاطِ خانه ی بابا بزرگ است، چند تا باغچه هم دارد که درختِ پرتقال و نارنگی و لیموشیرین هاش هم سن و سال من اند! باغچه ی آن طرفی اما آن وقت ها پُر از گل رُز بود، همیشه گل های قرمزِ مخملی داشت، شاخه هاش از من هم بزرگ تر بودند، تیغ هاش هم هرکدام قدِ یک بندِ انگشت بود!
آن روز هم داشتیم با علی فوتبال بازی می کردیم، توپ را که شوت کرد، از زیرِ دستم در رفت... توپ رفت سمتِ باغچه ی گلِ رُز های مخملی... غرورم اجازه نمی داد نگیرمش، دویدم دنبالش، توپ رفت توی باغچه...من هم افتادم توی باغچه، روی شاخه های رُز... روی تیغ ها...
یکهو جلوی چشم هام سیاه شد، تیغ ها را که یکی یکی داشتند فرو می رفتند توی تنم حس می کردم، یکهو یکی دستم را گرفت و بالا کشید! بابا بود... بابا درست همان لحظه ای که نیمِ تیغ ها توی تنم بودند نجاتم داد...
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بعد عاشق ت شدم

هم دیدنی بودی

هم خواستنی بودی

هم چیدنی بودی

هم باغچه مون گل داشت...


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دریایی