۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

به رفتنِ تو سفر، نه! فرار می گویند...

زمستانِ مرا هر سال، مثلِ روسریِ گلی -دختر همسایه- باد می بَرَد... آن قدر زود بار و بندیلش را می بندد که انگار تا سالِ بعد کلی کار و بارِ روی زمین مانده دارد! اصلا به روی خودش هم نمی آورَد که هیچ احدالناسی زمستان را برای خاطرِ خودش نمی خواهد! همه می خواهندش برای ریش سپیدی، که پادرمیانی کند و پاییزمان بهار شود!

آه، زمستانِ من! مادرِ شکوفه های سیب و پرتقال و لیمو، بگذار یک دلِ سیر موهای سپیدت را تماشا کنم، چه عجله ای ست حالا؟! بمان یک چای بهار نارنج شیرازی برایت بریزم...


+به این طریقه ی بازی، قمار می گویند...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

حالِ بعد از تو...

مثل حدیثِ نیزه با خورشیدِ سرها
دردِ تو را گفته ست پهلویی به در ها

عاشق ترین رودی که در از خود گذشتن
باید بگیرد رخصت از نامت سپر ها

بعد از تو پشتِ ماه خم شد، تا نشاندند
این آه را بر شانه ی سردِ پدر ها

وقتی که می بندد دخیل اشک را مَرد
روی ضریحِ موی مفقود الاثر ها_

تنها تو می بینی که کوهی ریخت از خود
ای چاه، تنها لانه ی بی بال و پرها
*
مردی تمام شب درون چاه می خواند
دردِ عمیق آب را از سنگ سر ها...:

من تک درختِ لختِ پاییزم که بی تو
دل بسته ام بر بوسه ی سخت تبر ها...


+غزلی که سه سال پیش، برای حالِ این شب های مولا گفتم...
+شبِ بعد از بانو...آه از شبِ بعد از بانو...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بگو رسیده بیفتم به دامن ت یا کال؟

نه آن روسریِ سورمه ایِ نارنج و ترنجی که برایم خریدی، نه این بنفش_آبیِ سرخابی(!) که هنوز هم نمی دانم چه رنگی ست! نه حتی چادرِ لبنانیِ نقاب دار...هیچ کدام به لب خند های من نمی آیند، وقتی سَرَم به قاعده ی شانه ات نباشد، مردِ قدبلندِ چشم میشی...


+تو فصلِ پنجم عمرِ منی و تقویمم

به شوق توست که تکرار می شود هر سال


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

اون قدر دیوونه م که حق دارم/ این عشق، تنها، مال من باشه...

سخت است

جوری دوستت داشته باشم

که یقین کنی، عاشق تر از منی...


+اون که تو رو می بینه آرومه...اون که تو رو می فهمه خوشبخته...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

حیرت زده ام، تشنه ی یک جرعه جوابم

خیلی دوستش دارم، خیلی دوستم دارد، هیچ وقت دعواش نمی کنم...خواهرزاده ام را می گویم، حلما جانم...

داشتم نبات ها را می شکستم که بریزمشان توی قوطی، می آمد عمدا همه را زبان می زد و می انداخت توی نبات ها! من حساس نیستم ها، مادر حساس است به جای دهانِ بچه ها... عصبی شدم، سرش داد زدم... با حیرت نگاهم کرد و برگشت سمتِ مادرش و زد زیر گریه...

سریع بغلش کردم و عذرخواهی کردم و بوسیدمش و اشک هاش را پاک کردم...آرام شد...

بغضش شکست چون از سوی تنها کسی که انتظارش را نداشت، آزرده بود...حیرت، بغض ش را شکست...


یا ربی...اشک هام را ببخش...من گاهی، تنها، در حیرتم از تو...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

کسی ندیدم اینجا که ناامید برگرده...

پنجره فولادِ تو، دوای هرچی درده...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

حجاب یا نفاق؟

گفت: تنها کسی که می تواند برود جلو با استاد حرف بزند تویی!
گفتم: چرا؟
گفت: حجاب ت همه چیز را حل می کند!

یعنی آن قدر استاد به حجاب حساسند که هرکسی می خواهد از بغلشان رد شود چادر می پوشد! خب این خوب است که در این جامعه ی وانفسا کسی که یک قدرتی دارد دانشجوها را تشویق کند به رعایت حجاب، اما من قبلا هم گفته ام، این سخت گیری تنها نفاق را زیاد می کند... نفاقی که تنها به جلو کشیدن یک مقنعه ختم نمی شود، بلکه باعث می شود دختری که بیرون از این محیط پوشش بسیار نامناسبی دارد، مثلا توی بیمارستان نمازی چادر بپوشد!
نفاق یعنی حتی توی آموزشگاه رانندگی هم مربی رانندگی وقتی بازرس را می بیند سریع مقنعه اش را جلو بکشد...
نفاق یعنی آلودنِ یک پوششِ زیبا با یک نیّتِ زشت...
این نفاق، مدت هاست گنداب شده توی وجود بعضی ها...کاش این آبسه ی چرکیِ "مثلا" حجابِ شان سر باز کند و بوی چرک ش خودشان را خفه کند...
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

یاران به بسم الله گفتن رد شدند از رود...

من یک اشتباه کرده ام... اشتباهی که هر وقت یک بلایی سرم می آید، یادش می افتم... نمیدانم چه بوده یا چه وقت! حکما یک چیزی بوده که پشت بندش، زمین خورده ام... حتما یک چیزی بوده، که نیمه تمام مانده ام...

+خواستم از انتخابات بنویسم، دیدم حوصله ی شبیه بودن به "صدا و سیما" را ندارم!
+کسالتِ قبل از بهار در شیراز، یک مقوله ی کاملا علمی ست!
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی