۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یلـــــدا

یلدا برای منِ مه تاب

یعنی هیچ شبی حتی

بلنــد تر از طرّه ی ماهِ تو نیست...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

قدیما هر گُلی شناسنامه داشت...

شاید اگر حافظه ی خوبی داشتم یادم می ماند اولین بار کجا دیده بودمت! می دانی، من حافظه ی خوبی ندارم، مثلا هنوز هم یادم نمی آید چهارم دبستان که بودم دختر آقای عزمی را با چادر گلدار توی کلاس مسابقات علمی دیده باشم! لیلا می گفت، وقتی راهنمایی بودیم! اما من هنوز هم یادم نیست!

مثلا یادم نیست چراغ خوابِ عروسکیِ چینی ام که دامن سبزِ پسته ای اش پر از سوراخ های نورانی بود را شکستم یا جایی گذاشتمش! یا اینکه -وقتی شش ساله بودم- اردکم را قبل از اینکه بمیرد، آب داده بودم یا نه؟!

نمی دانم اولین بار کجا دیده بودمت! شاید وقتی بچه بودیم، توی بازار، همان وقتی که به مادرت می گفتی آن سرویس قابلمه ی رنگی را بخرد، به سلیقه ات خندیده باشم!

یادم نیست، اما رنگ چشم هایت، عجیب آشناست...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

به رسم یادگار...

یک روزی در و دیوار را که نگاه می کردم، عاشقانه به سرم می زد! هیچ کس نمی دانست توی آن دلِ لامصبِ بی صاحبم چه می گذرد! البته مادرم می دانست...مادرم همیشه می دانست...توی چشم هایم نگاه می کرد و می فهمید! وقتی هم می پرسیدم چه طور چشم هام را می خوانی، یک جمله بیشتر نمی گفت: مادر که شدی، می فهمی!

البته مادرم معلم هم بود! آن وقت ها هم وقتی داشت روی تخته با گچ سفید -دُرُشت- می نوشت -طوری که ضعیف ترین چشم ها هم ببینند- حرکات ما را می دید! بعدش هم می گفت معلم ها پشت سرشان هم چشم دارند!

بگذریم که نه معلم شدم و نه هنوز مادر...مسلما هنوز هم نمی دانم چه طور می فهمید! اما می فهمید! البته به روی خودش نمی آورد، شاید می خواست از سرم بیفتد، یا شاید خودش هم به آن چه از چشم هایم می خواند یقین نداشت!

یک آلرژی خانوادگی هم داریم که تا اشک می ریزیم، سر و صورتمان باد می کند! یاد گرفته بودم بعد از اشک هایی که توی اتاقِ سه در چهارم می ریختم بروم رو به روی آینه بایستم و به خودم بخندم! تا حدودی علایم اشک را از بین می بُرد!

یک روزی ، یک روزهایی، چند سالی... در و دیوار را هم حتی اگر نگاه نمی کردم، عاشقانه به سرم می زد...از قضا شاعر هم بودم! شاعر بودن یک وقت هایی خوب است! یک وقت هایی مثل آن روزها... کسی که نمی فهمید من چقدر پای بیت هایش اشک می ریختم، مثل حالا که "او" دارد بالای سرم راه می رود ولی هنوز نگاهش به اشک هایم نیفتاده!

حالا اما به در و دیوار که نگاه می کنم، به شعر که فکر می کنم، به "او" که تکیه می کنم، عاشقانه به سرم نمی زند...به شام و ناهار فکر می کنم و آب ی که جوش است و باید بریزم روی چای! به ظرف های نَشُسته!

به گمانم این روزها عوض/ی شده ام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

تُنگِ تَنگِ آن ها!

در مقطع بالینی در بیمارستان یک نفر هست که بهش می گویند "اتند" یا همان "استاد" خودمان! حالا بگذریم از اینکه باید رتبه های برتر فلوشیپ باشد یا چه و چه که به همچین رتبه ای برسد، اما توی راندهای پزشکی که احتمالا دیده اید _همان وقتی که همراه مریض را از اتاق بیرون می اندازند_ همین اتند گرامی هستند که تیچینگ می کنند! بعد یک گردان رزیدنت (دانشجوی تخصص) و اینترن و اکسترن و استیودنت مثل جوجه اردک دنبالشان راه می روند!

کاری ندارم به اینکه روز اولی که وارد بیمارستان شدیم بهمان گفتند اینجا مثل پادگان است و هیچ کس حق ندارد روی حرف مقام بالاترش حرف بزند، حتی تر کاری ندارم به اینکه اینجا گاهی پرستار ها هم مقام بالاتر به حساب می آیند! تنها می خواهم بگویم همه چیز به اتند بستگی دارد و رزیدنت ها! اتند حتی می تواند گاهی سر راند هایش حرف های سیاسی بزند یا از عقاید دینی بگوید یا حتی تر گاهی بگوید حواستان باشد همراه مریضی نباشد که حرف های مجلسمان بین خودمان بماند! (البته بحثم کلی گویی نیست و مشت نمونه ی خروار نیست، و در کل تعاریف من حاکی از بد یا خوب بودن کسی نیست)
خلاصه اینکه معلمی ست دیگر، ارزشمند ترین کار دنیا حتی ارزشمند تر از پزشک بودنِ استاد. و معلم است که ذهن دانشجو را می سازد.
از همه ی این ها بگذریم، اتندی دیدم که می گفت: دانشجوهای من، هر کدامتان به سهم خودتان جامعه را بسازید، آن روز من گفتم: می شود استاد؟ دیر به ثمر می نشیند... گفت: حتی اگر خیلی طول بکشد، حتی اگر به نسل ما نرسد، حتی برای آیندگان...
و اتندی دیدم که می گفت: این جامعه مثل جوی آب فاسد است! فقط باید دماغت را بگیری و از کنارش سریع رد شوی...بعد هم تاکید کرد که دوست دارد برود "آن ور آب"! و اصلا حیف نیست که فرزندانش "این ور آب" در این جامعه ی فاسد بزرگ شوند؟! این بار من گفتم: استاد نمی شود خودمان بسازیمش؟ گفت: نه! با قطعیت گفت...گفت لا اقل تا سی سال آینده نمی شود... بعد هم انگار از حجاب من ترسیده باشد زود بلند شد و رفت! به شوخی هم گفت بروم تا خانم دکتر مرا لو نداده!
و هنوز برایم سوال است که همتمان بلند باشد یا نباشد؟! بسازیم یا نسازیم؟! برویم یا نرویم؟!
یا اصلا آیا ظاهر هرکس نماد عقیده ی او هست یا نه؟! آیا منی که حجاب دارم عقیده ی مذهبی ام از حجابم مشخص است؟ آیا او که حجابش ناقص است هم عقیده ی مذهبی اش ناقص است یا ندارد؟!
بعد ترش آیا کسی که اعتقاد دارد جامعه اش بخاطر دروغ و ریا و زیرآب زدن و اسرار بر ملا کردن به فنا رفته، و می داند در اسلام همه ی این کارها حرام است، و بر اساس تشخیص ظاهری اش مرا معتقد به اسلام می بیند، چرا تصور می کند من "لو" ش می دهم؟!

این همه نوشتم برا همین چند تا سوال آخر :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی