۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

امتحان

بازم جای شکرش باقیه که خدا آخرِ هر سال یا هر دهه از زندگی، از رساله ی توضیح المسائل امتحان نمی گیره! و فقط بر اساس اعمال می سنجه!

ما که آخر هر بخش هم از کتاب "تِکست" اون بخش باید امتحان بدیم هم نمره ی "عملی" داریم!

دانشگاه محترم! خب از خدا یاد بگیر دیگه!


+فردا امتحان دارم!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

آنقَدَر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...

پرده ی اول:

تصمیم گرفته روزه هاش را امسال ادا کند، سرِ آن عهد و نذری که با خدا بسته بود و حاجت گرفته بود، روسری اش را جلوتر کشیده، نمازهایش را هم چند هفته ای ست سرِ وقت خوانده... عهد کرده با اعتکاف شروع کند...

پرده ی دوم:

-: دخترم، خدا را شکر، زود رسیدیم بهت، دکترت گفت روزه برایت خطرناک است، گفت تا آخر عمرت نمی توانی روزه بگیری...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

از همانجا به بعد است که دلم تنگ می شود...از همانجا که تا در، بدرقه ات کرده ام، از همانجا که تا دمِ پله ها رفته ای و صدایت کرده ام که برگردی و سهمِ بوسه ی صبح م را فراموش نکنی...، از همانجا که با خنده به من گفته ای "دیوانه" و رفته ای!
اما از اینجا که من ایستاده ام، دلم آشوب است...آشوبِ صبحی که با وحشت، دیر بیدار شده ام و رفته ای...اینجا که تا دمِ در دویده ام و بغض کرده ام که صبح م بی روی تو آغاز شده...آشوبِ اینکه خواب مانده ام و برای سحری بیدارت نکرده ام...
دست می برم پشتِ سرم و موهام را می بافم، گوشواره های آویزم را می اندازم، لبخند تلخی به خودم می زنم، مثلِ گاهی وقت ها که با دنده ی چپ بیدار نشده باشم، به تمام خانه و گل ها و اتاق سلام می کنم! و تا برسم به جزوه ی قطوری که هنوز نیمش را هم نخوانده ام، بلند بلند خودم را سرزنش می کنم...

+بعدنوشت: آنقدر دیوانه ام که وقتی تماس می گیرم و می گویی داری می آیی، بغضم می ترکد!
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

هم هست و هم نه، شد به گمانم شهید، گُل...

پرده ی اول:

از پله ها که پایین می آمد، با خودش فکر می کرد اگر هر پله را یک گلدان شمعدانی گذاشته بود، شاید به هوای شمعدانی هم که شده برمی گشت...

پرده ی دوم:

پسرِ مشکی پوشی با چند گلدانِ شمعدانیِ قرمز آمد سر مزار، گفت: وصیت کرده بود سرِ قبرش گلدانِ شمعدانی بگذارم، شاید به هوای شمعدانی هم که شده بیاید به شفاعتش...


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

پنجره ی آشپزخانه با پرده ی سفیدِ گل نارنجی!

از پنجره ی آشپزخانه گذرِ زمان را می شود دید، می شود دید که آن طرف خیابان مغازه ای نبوده باشد و زمین های اطراف، هنوز متروکه باشند. از پنجره ی آشپزخانه می شود دید برف تمام زمین را پوشانده باشد و تا ساقِ پای عابران رسیده باشد، می شود دید آدم برفی ام را که هنوز سرجایش بوده باشد و زمین های مسطحِ پوشیده از برف را...
از پنجره ی آشپزخانه می شود دید کارگرانی که مشغول کار باشند و زمین هایی که بالا رفته باشند از اسکلتِ آهنیِ قدبلند! می شود مغازه هایی را دید که آن سمتِ خیابان باز شده باشند.
به آن سوی پنجره ی آشپزخانه خیره می شوم...به جدولِ وسطِ خیابان که عید هر سال رنگِ نو می گیرد! به خیابانِ آسفالت شده، به برفی که نیست، به ساختمان ها و مغازه ها...خیره شده ام به آینده ی پنجره ای که خورشید هم از آن سویش دیده نخواهد شد...

+شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار/ باز هم پنجره ای در دلِ سیمانی ماست (فاضل نظری)
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

گردِ سُمِ خرانِ شما نیـــز بگذرد!

سلسله مراتب یعنی:

هر مقامی که داری _هرچند به قدرِ ارزنی_

هرآنچه می توانی _هرچند به قدر ارزنی_

به او که منصب ش از تو پایین تر است _هرچند به قدر ارزنی_

ظلم روا دار...


+ من گنگِ خواب دیده و عالم، تمام، کر...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
فاطمه دریایی

ما خود زده ایم جام بر سنگ/ دیگر مزنید سنگ بر جام

شاید هم سعدی این ترجیع بندِ عاشقانه را برای دولتِ "کلید" سروده باشد! که لاجرم "تکرار کنیم" :


بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله ی کار خویش گیرم


+ وقتی چند قسمت از فصلِ هشتِ سریالِ آمریکایی "24" را دیدم، به تمام کارگردان های ایرانی توی دلم فحش دادم که فیلم های ارزشی شان یا آنقدر "رو" و "مضحک" است که حوصله ی آدم را سر می برد، یا آنقدر توی "سانسورها"یش گیر افتاده که هیچ کس حرفش را باور نکند... و مثلا روشن فکرهایش، ضد ایرانی ترین فیلم ها را می سازند... و غالبشان هم که هیــــچ!

باشد! بنشینید تا آنها از آنچه ندارند اسطوره بسازند و شما از اسطوره های ما، فلاکت و انزوا !

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
فاطمه دریایی