۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

از بی نظمی...

هیچ‌گاه برای نوشتنِ شعر یا چرندیاتِ گاهگاهم، دفتر و جا و مکان مشخصی نداشتم! گاهی توی دفتر ریاضی، یا پشت جعبه ی دستمال یا حتی پشتِ رسیدهای بانکی، توی هرچیزی که دمِ دست بود می نوشتم! از همین جاست که خیلی از شعرهام را که توی همین تکه کاغذها سرودم، ندارم!

بعدتر هم که گوشی موبایل دستم آمد، هی وقت و بی وقت بیتِ نیمه کاره و عاشقانه و فکرهای مشوش‌م را می ریختم سرش! بعد تر هم توی وبلاگ! من، این منِ بی نظمِ شلخته، نمی توانم تر و تمیز و مرتب، یکجا بنویسم، این روزها تکه کاغذهام را اینجا سیاه می کنم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

به خودم آمدم دلم لرزید...

ناگهان به خودم آمدم، در آشپزخانه ی کوچک‌م بودم، مثلِ بچه ای که توی بازار دستش از گوشه ی چادرِ مادر رها شده باشد، ترس بَرَم داشت...حس کردم از کنجِ دنجِ اتاقم گم شده ام، از توی تخت خوابِ پر از سکوتم، از میانِ شعرهایی که در رخت‌خوابم، هر شب با من به خواب می رفتند و صبح بر می‌خاستند، از صدای تپش های قلبم که سکوتِ اتاق را می شکست، از کتاب هایی که می بوییدم‌شان، از دفترهای سفیدی که منتظر بودند پر از شعرشان کنم!
دلتنگم، و تو انگار کن دلتنگِ اتاق و دفتر و شعرم، انگار نه انگار...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی