۲ مطلب با موضوع «آشنا نگاشت» ثبت شده است

آنقَدَر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...

پرده ی اول:

تصمیم گرفته روزه هاش را امسال ادا کند، سرِ آن عهد و نذری که با خدا بسته بود و حاجت گرفته بود، روسری اش را جلوتر کشیده، نمازهایش را هم چند هفته ای ست سرِ وقت خوانده... عهد کرده با اعتکاف شروع کند...

پرده ی دوم:

-: دخترم، خدا را شکر، زود رسیدیم بهت، دکترت گفت روزه برایت خطرناک است، گفت تا آخر عمرت نمی توانی روزه بگیری...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

هم هست و هم نه، شد به گمانم شهید، گُل...

پرده ی اول:

از پله ها که پایین می آمد، با خودش فکر می کرد اگر هر پله را یک گلدان شمعدانی گذاشته بود، شاید به هوای شمعدانی هم که شده برمی گشت...

پرده ی دوم:

پسرِ مشکی پوشی با چند گلدانِ شمعدانیِ قرمز آمد سر مزار، گفت: وصیت کرده بود سرِ قبرش گلدانِ شمعدانی بگذارم، شاید به هوای شمعدانی هم که شده بیاید به شفاعتش...


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی