۱ مطلب با موضوع «آشنا نگاشت» ثبت شده است

هم هست و هم نه، شد به گمانم شهید، گُل...

پرده ی اول:

از پله ها که پایین می آمد، با خودش فکر می کرد اگر هر پله را یک گلدان شمعدانی گذاشته بود، شاید به هوای شمعدانی هم که شده برمی گشت...

پرده ی دوم:

پسرِ مشکی پوشی با چند گلدانِ شمعدانیِ قرمز آمد سر مزار، گفت: وصیت کرده بود سرِ قبرش گلدانِ شمعدانی بگذارم، شاید به هوای شمعدانی هم که شده بیاید به شفاعتش...


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی