۹ مطلب با موضوع «الکی مثلا ما دکتریم!» ثبت شده است

تبریک جات

1. صداهایی شبیهِ عزاداری از پنجره ی آشپزخونه شنیده می شه.
دستِ خودشون نیست! بعضی از جماعت هیئتیون محترم مولودی شون هم مثلِ عزاداریشونه!

2. میگفت پسره مداح بود، شبِ عروسیش رفقاش اصرار کردن بره بخونه، اول با مولودی شروع کرد بعد رسید به درآوردن لباس و سینه زدن و خود زدن و گریه و شیوَن و زاری! :))

3. درمانگاهِ یورولوژی که استاد کارشون اکثرا جراحی مجاری ادراری و کلیه ی اطفال هست:
استاد رو به پسر بچه ها: با دخترا بازی نکن!
به دختر بچه ها هم می گفتن: با پسرا بازی نکن!
البته به آقای جوونِ مجردی که مشکلاتی در زمینه ی روابطِ زناشویی داشتن، چیزِ خاصی نگفتن!


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

ایـــــmade inـــــران

فصل بهار و کسالتِ بهار و منِ کِسِل! که تنها کسی هستم که بعد از حضور و غیاب های کلاسای جراحی می تونم برم خوابگاهِ بیمارستانِ سعدی و یک ساعت بخوابم!

توی خوابگاهِ پزشکانِ بیماستان سعدی خواب بودم که عارفه و مرضیه اومدن و با دیدنِ منِ ولووو شده روی تخت شروع کردن به خندیدن! منم همچنان درِ فازِ خواب و بیداری بودم!

عارفه: گوشیم خراب شده، باید یه گوشیِ جدید بخرم

مرضیه: اوهوم

من (توی خواب) : خارجی نخرررر! ایرانی بخرین، به اقتصادِ ملی کمک کنیــــــــــــ (این ینی دوباره رفتم تو فازِ خواب!)

مرضیه و عارفه: پووووووووووووووووووووووف

خب دیگه هرکسی جای من بود با صدای هِرهِر و کِرکِر شون بیدار می شد!


+گوشیِ خوشگلِ جی ال ایکس م آخر اردیبهشت میرسه انشاءالله :)

+خارجی نخرید لطفا، خارجی نخرید تو رو خدا...آغا التماس می کنم خارجی نخرید... هرچیزی می خوایم رو می تونیم حتی بهترشو از جنسای ایرانی تامین کنیم...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

شیرازیسم :)

من: آقای دکتر برا من روپوش سایز 40 سفارش بدین

نماینده: مگه دیروز نگفتین 38؟ سایزتون 40 شد؟!

من: نههههههههه!!!! سایزِ من 40 نشده ایندفعه روپوشا رو تنگ تر دوختن O_o


+خب من آدم تنوع طلبی ام! تغییر سایز هم اصلا به رژیم و پرخوری ربطی نداره و فقط برا تنوعه!

+اینکه حوصله ندارم پستِ طولانی بنویسم هم، فقط از سرِ تنبلی و بی حوصلگی ست! ثابت شده من از بدو تولد ژنومِ "شیرازی" داشتم!

+استاد تقی پور (جراح مغز) هم امروز سرِ کلاس فرمودن: اصلا فکر نکنید ساعاتی که می خوابید وقت تلف کردید :) منم حرفشونو گوش کردم امروز بعد از ظهر 3 ساعت خوابیدم!!! :دی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

پیــــوند

استاد ملک حسینی سر کلاسِ جراحی:

پیوندِ کبد، اسب ه! نجیبه، فقط پیوندش کنید خودش کارشو میکنه!

پیوندِ کلیه، الاغ ه! :دی

پیوندِ پانکراس، قاطره! :|


+بقیه ی استادا هم چیزای خوبی میگن ولی حیف که من خوابم!

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

IFAP

یک سندروم مادرزادی ست به همان نامِ بالا! که خیلی کم یاب است... یعنی در کل دنیا تنها حدود 40 مورد بیمار با این سندرم وجود دارد... و چهل و یکمین شان این روزها توی بخشِ ما بستری ست...

شاید هیچ پزشکی توی ایران به جز ما این بیماریِ نادر را ندیده باشد، شاید ما هم خوب نمی بینیمش، اما آن چه که دلِ من را در موردِ "علی" کوچولو می لرزانَد، همان p آخرش است... مخففِ photophobia ... یعنی این بچه ها تحملِ نور را ندارند... یعنی مثلِ "علی" پلک هاشان را می دوزند که نور آزارشان ندهد... یعنی...

+ پلک هایمان را ندوزیم...بگذاریم نور وارد شود... برای علی هم دعا کنید...


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

همه چیز از اینجا شروع شد

همیشه همه چیز از یک زن شروع می شود!

اولِ اولش را بخواهید، توِ دانشجوی پزشکیِ بدبخت -که هیچ کس به سلامتی اش اهمیت نمی دهد- هر صبح باید بروی بالای سر مریض! حالا تصور کنید این مریض، مشکوک باشد به آنفولانزای H1N1 ! و تو، هم واکسن آنفولانزا زده باشی و هم هر روز ماسک بزنی! بعد یکهو دو روز مانده به امتحانِ آخر بخش، به سرفه می افتی و بعد هم تب بالا! کم کم هم بدن درد و سر درد و حالت تهوع هم اضافه می شود! ولی در روز امتحان، مجبوری با تب و لرز بروی بنشینی سر جلسه، که چه؟ که قانون اجازه ی حذف امتحان را نمی دهد!

بگذریم از اینها، هفته ی آخر دی که از شش ماه پیش برای تعطیلی اش نقشه کشیده ای، که بروی خانه ی خواهرت، هم رسیده! مادرت هم از خاله شنیده که فاطمه تب دارد! حالا اصلا برایش مهم نیست که چقدر بگویی: نیا پیش من، به تو هم منتقل می شود! می آید و تو را می برد شهرستان!

فردا مادر سرفه می کند، برادرت هم که با برادرزاده ات آمده اند خانه ی مادر، هم... همه تب می کنند و الخ!

بعد می گویی بیا بی خیال شویم و نرویم خانه ی خواهر! مادرت زنگ می زند به شوهرخواهرت، ولی او می گوید بیایید! می روی بوشهر خانه ی خواهرت، با حفظ نکاتِ بهداشتی! خواهرت روزِ آخری تب کرده...امروز هم خواهرزاده ی دو سه ساله ات توی بیمارستان بستری ست...

فردا هم بخش اطفال شروع می شود و من، تا کنون، آبله مرغان نگرفته ام...


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

مصائبِ یک دانشجوی پزشکیِ شاعرطورِ خُل و چِل!

نمی دانم اینکه من هر نیمه شب، توی خواب، حس می کنم تخت خواب م استِیشِنِ پرستاری ست طبیعی ست یا نه!

اینکه هی پرستار ها را می بینم که بدو بدو می آیند و می گویند فلان مریض "اَرِست" داده یا اینکه برای فلانی "ایمی پنم" بگذاریم یا "ونکو" یا "سیپرو" یا اینکه من، وسطِ خواب هرچه بهشان می گویم این جا تختِ خوابِ من است، شما اینجا چه می کنید؟!، باز هم پرونده ها را می چینند توی تخت خواب و از سمتِ چپ صدای همان زنِ همیشگی می آید که می گوید: بیماربرِ 546 به بخش هماتو! اینها طبیعی ست؟!

بعضی وقت ها هم فکر می کنم شاید من اشتباهی توی استیشن پرستاری خوابیده ام! بعد دست هایم را می گذارم روی شقیقه ام و با ناچاری می گویم وااای. بعد چشمم به محمد می افتد و خیالم راحت می شود، آخر محمد که نمی تواند توی استیشن بخوابد!

-: بنویس

: چطور انتظار داری وقتی دارم "اسهال حاد و پایدار" رو تو مُخَم فرو می کنم، بنویسم؟!

(مکالمه ی من و خودم!)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بِرَند!

پزشکی، تنها یک رشته ی دانشگاهی نیست! پزشکی برای خودش یک جورهایی واتیکان است! آداب و رسوم خاص خودش را دارد!
لباس رسمی و پرچم رسمی دارد! به عبارتی وقتی پزشک می شوی باید "پیشانی سفید" باشی! نکند کسی متوجه نشود تو از قشر فرهیخته ی جامعه هستی!
یاسمین می گفت: بچه های پزشکی رو از کفششون می شناسن! من که آن روز نفهمیدم چه گفت! بعد تر توی راند ها دیدم پشت کفش دوستان و استاد و رزیدنت ها همه یک مارک مشترک دارد! دوزاری است دیگر! تا آن موقع نیفتاده بود! یعنی تا وقتی توی اینترنت جستجو نکرده بودم هم هنوز دوزاری بیچاره ام کج بود! بعدترش فهمیدم این کفش های 700،800 هزار تومانی که پای اغلب پزشکان است، بِرَند است!
بعدترش پرسیدم: چرا؟! خب این همه پول می دهید برای این کفش ها، به چه انگیزه ای؟ گفت: جنسش خوب است! گفتم خب یعنی اگر بعد از سه سال هم خراب نشود تو حاضری سه سال این کفش را بپوشی؟! گفت نه!
نمی دانم، الان منی که کفش مارک ندارم باید خجالت بکشم؟! پزشک نیستم؟! یا مثلا کفش چرم طبی 150 هزار تومانی من جنسش خوب نیست؟! یا مثلا من باید گوشیِ قدیمی ِ گلکسی اس م را حتما بیندازم دور و آیفون 6 بخرم تا پزشک باشم؟!
تازه این فقط بخشی از داستان است! وقتی خانم های پزشک را با آرایش غلیظشان می شناسند، آدم دلش می خواهد با چادر برود توی بخش!

خدا به خیر کند!

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

تُنگِ تَنگِ آن ها!

در مقطع بالینی در بیمارستان یک نفر هست که بهش می گویند "اتند" یا همان "استاد" خودمان! حالا بگذریم از اینکه باید رتبه های برتر فلوشیپ باشد یا چه و چه که به همچین رتبه ای برسد، اما توی راندهای پزشکی که احتمالا دیده اید _همان وقتی که همراه مریض را از اتاق بیرون می اندازند_ همین اتند گرامی هستند که تیچینگ می کنند! بعد یک گردان رزیدنت (دانشجوی تخصص) و اینترن و اکسترن و استیودنت مثل جوجه اردک دنبالشان راه می روند!

کاری ندارم به اینکه روز اولی که وارد بیمارستان شدیم بهمان گفتند اینجا مثل پادگان است و هیچ کس حق ندارد روی حرف مقام بالاترش حرف بزند، حتی تر کاری ندارم به اینکه اینجا گاهی پرستار ها هم مقام بالاتر به حساب می آیند! تنها می خواهم بگویم همه چیز به اتند بستگی دارد و رزیدنت ها! اتند حتی می تواند گاهی سر راند هایش حرف های سیاسی بزند یا از عقاید دینی بگوید یا حتی تر گاهی بگوید حواستان باشد همراه مریضی نباشد که حرف های مجلسمان بین خودمان بماند! (البته بحثم کلی گویی نیست و مشت نمونه ی خروار نیست، و در کل تعاریف من حاکی از بد یا خوب بودن کسی نیست)
خلاصه اینکه معلمی ست دیگر، ارزشمند ترین کار دنیا حتی ارزشمند تر از پزشک بودنِ استاد. و معلم است که ذهن دانشجو را می سازد.
از همه ی این ها بگذریم، اتندی دیدم که می گفت: دانشجوهای من، هر کدامتان به سهم خودتان جامعه را بسازید، آن روز من گفتم: می شود استاد؟ دیر به ثمر می نشیند... گفت: حتی اگر خیلی طول بکشد، حتی اگر به نسل ما نرسد، حتی برای آیندگان...
و اتندی دیدم که می گفت: این جامعه مثل جوی آب فاسد است! فقط باید دماغت را بگیری و از کنارش سریع رد شوی...بعد هم تاکید کرد که دوست دارد برود "آن ور آب"! و اصلا حیف نیست که فرزندانش "این ور آب" در این جامعه ی فاسد بزرگ شوند؟! این بار من گفتم: استاد نمی شود خودمان بسازیمش؟ گفت: نه! با قطعیت گفت...گفت لا اقل تا سی سال آینده نمی شود... بعد هم انگار از حجاب من ترسیده باشد زود بلند شد و رفت! به شوخی هم گفت بروم تا خانم دکتر مرا لو نداده!
و هنوز برایم سوال است که همتمان بلند باشد یا نباشد؟! بسازیم یا نسازیم؟! برویم یا نرویم؟!
یا اصلا آیا ظاهر هرکس نماد عقیده ی او هست یا نه؟! آیا منی که حجاب دارم عقیده ی مذهبی ام از حجابم مشخص است؟ آیا او که حجابش ناقص است هم عقیده ی مذهبی اش ناقص است یا ندارد؟!
بعد ترش آیا کسی که اعتقاد دارد جامعه اش بخاطر دروغ و ریا و زیرآب زدن و اسرار بر ملا کردن به فنا رفته، و می داند در اسلام همه ی این کارها حرام است، و بر اساس تشخیص ظاهری اش مرا معتقد به اسلام می بیند، چرا تصور می کند من "لو" ش می دهم؟!

این همه نوشتم برا همین چند تا سوال آخر :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی