۳ مطلب با موضوع «با خدا» ثبت شده است

حیرت زده ام، تشنه ی یک جرعه جوابم

خیلی دوستش دارم، خیلی دوستم دارد، هیچ وقت دعواش نمی کنم...خواهرزاده ام را می گویم، حلما جانم...

داشتم نبات ها را می شکستم که بریزمشان توی قوطی، می آمد عمدا همه را زبان می زد و می انداخت توی نبات ها! من حساس نیستم ها، مادر حساس است به جای دهانِ بچه ها... عصبی شدم، سرش داد زدم... با حیرت نگاهم کرد و برگشت سمتِ مادرش و زد زیر گریه...

سریع بغلش کردم و عذرخواهی کردم و بوسیدمش و اشک هاش را پاک کردم...آرام شد...

بغضش شکست چون از سوی تنها کسی که انتظارش را نداشت، آزرده بود...حیرت، بغض ش را شکست...


یا ربی...اشک هام را ببخش...من گاهی، تنها، در حیرتم از تو...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

یک عمر است می دویم سمتِ باغچه ی رُز های مخملی

یادم نمی آید کودکی هایم را با عروسک و خاله بازی سر کرده باشم! کودک که بودم بیشتر با برادرم فوتبال بازی می کردیم، او هم که می خواست مثلا قدرتش را نشان دهد همیشه مرا می گذاشت توی دروازه و با تمام قدرتش می زد زیرِ توپ!
حیاطِ خانه ی بابا بزرگ است، چند تا باغچه هم دارد که درختِ پرتقال و نارنگی و لیموشیرین هاش هم سن و سال من اند! باغچه ی آن طرفی اما آن وقت ها پُر از گل رُز بود، همیشه گل های قرمزِ مخملی داشت، شاخه هاش از من هم بزرگ تر بودند، تیغ هاش هم هرکدام قدِ یک بندِ انگشت بود!
آن روز هم داشتیم با علی فوتبال بازی می کردیم، توپ را که شوت کرد، از زیرِ دستم در رفت... توپ رفت سمتِ باغچه ی گلِ رُز های مخملی... غرورم اجازه نمی داد نگیرمش، دویدم دنبالش، توپ رفت توی باغچه...من هم افتادم توی باغچه، روی شاخه های رُز... روی تیغ ها...
یکهو جلوی چشم هام سیاه شد، تیغ ها را که یکی یکی داشتند فرو می رفتند توی تنم حس می کردم، یکهو یکی دستم را گرفت و بالا کشید! بابا بود... بابا درست همان لحظه ای که نیمِ تیغ ها توی تنم بودند نجاتم داد...
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بعد، بگویی "...فَقُل حَسبی الله..."

نفس عمیـــقی بکشم

و بگویم: "تَوَکّلتُ" ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی