۳ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

اول بار، با dial up کانِکت شدیم...

-: دستت را بگذار روی مانیتور
-: دستم را می گذارَم روی مانیتور
...

+گفت: چهنم که از دست های تو داغ تر نیست، هست؟
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
فاطمه دریایی

یک عمر است می دویم سمتِ باغچه ی رُز های مخملی

یادم نمی آید کودکی هایم را با عروسک و خاله بازی سر کرده باشم! کودک که بودم بیشتر با برادرم فوتبال بازی می کردیم، او هم که می خواست مثلا قدرتش را نشان دهد همیشه مرا می گذاشت توی دروازه و با تمام قدرتش می زد زیرِ توپ!
حیاطِ خانه ی بابا بزرگ است، چند تا باغچه هم دارد که درختِ پرتقال و نارنگی و لیموشیرین هاش هم سن و سال من اند! باغچه ی آن طرفی اما آن وقت ها پُر از گل رُز بود، همیشه گل های قرمزِ مخملی داشت، شاخه هاش از من هم بزرگ تر بودند، تیغ هاش هم هرکدام قدِ یک بندِ انگشت بود!
آن روز هم داشتیم با علی فوتبال بازی می کردیم، توپ را که شوت کرد، از زیرِ دستم در رفت... توپ رفت سمتِ باغچه ی گلِ رُز های مخملی... غرورم اجازه نمی داد نگیرمش، دویدم دنبالش، توپ رفت توی باغچه...من هم افتادم توی باغچه، روی شاخه های رُز... روی تیغ ها...
یکهو جلوی چشم هام سیاه شد، تیغ ها را که یکی یکی داشتند فرو می رفتند توی تنم حس می کردم، یکهو یکی دستم را گرفت و بالا کشید! بابا بود... بابا درست همان لحظه ای که نیمِ تیغ ها توی تنم بودند نجاتم داد...
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران...

مثلا شب بشود، چشم هایت را ببندی که توی تاریکیِ پشتِ پلک هات، خیال ببینی...

مثلا تصوّرش کنی که دارد از دور می آید، و هر شب، هر شب آمدنش را ببینی اما هنوز چهره اش از تاریکی در نیامده، خواب، تو را بِبَرَد...

مثلا صبحِ جمعه ای، بعد از ندبه ی مسجد النبی، بوی عطرش بپیچد آن طرفِ خیابان و بپیچاندت به خیالِ موهای بلندش...

مثلا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی