۲ مطلب با موضوع «شاعرانگی» ثبت شده است

گنجیشک لالا، مه تاب لالا...

وقت تَنگ است
و من باید برسم
که به اندازه ی یک عمر
دوستت بدارم
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

حالِ بعد از تو...

مثل حدیثِ نیزه با خورشیدِ سرها
دردِ تو را گفته ست پهلویی به در ها

عاشق ترین رودی که در از خود گذشتن
باید بگیرد رخصت از نامت سپر ها

بعد از تو پشتِ ماه خم شد، تا نشاندند
این آه را بر شانه ی سردِ پدر ها

وقتی که می بندد دخیل اشک را مَرد
روی ضریحِ موی مفقود الاثر ها_

تنها تو می بینی که کوهی ریخت از خود
ای چاه، تنها لانه ی بی بال و پرها
*
مردی تمام شب درون چاه می خواند
دردِ عمیق آب را از سنگ سر ها...:

من تک درختِ لختِ پاییزم که بی تو
دل بسته ام بر بوسه ی سخت تبر ها...


+غزلی که سه سال پیش، برای حالِ این شب های مولا گفتم...
+شبِ بعد از بانو...آه از شبِ بعد از بانو...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی