۱۳ مطلب با موضوع «منِ او نوشت» ثبت شده است

زیرِ بیـدِ بی مجنون می شینم...

: می دونی اگه الان با من نبودی، کجا بودی؟
-: اوهوم، داشتم از دور نگات می کردم!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگ م...

من آن خلبانِ در حالِ سقوطِ مغرورم

که پیش از سقوط

خودش را پرت کرده...


+نشد از یاد برم خاطره ی دوری را/ باز هرچند رسیدیم به هم، دلتنگ م...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

گنجیشک لالا، مه تاب لالا...

وقت تَنگ است
و من باید برسم
که به اندازه ی یک عمر
دوستت بدارم
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

اول بار، با dial up کانِکت شدیم...

-: دستت را بگذار روی مانیتور
-: دستم را می گذارَم روی مانیتور
...

+گفت: چهنم که از دست های تو داغ تر نیست، هست؟
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
فاطمه دریایی

بگو رسیده بیفتم به دامن ت یا کال؟

نه آن روسریِ سورمه ایِ نارنج و ترنجی که برایم خریدی، نه این بنفش_آبیِ سرخابی(!) که هنوز هم نمی دانم چه رنگی ست! نه حتی چادرِ لبنانیِ نقاب دار...هیچ کدام به لب خند های من نمی آیند، وقتی سَرَم به قاعده ی شانه ات نباشد، مردِ قدبلندِ چشم میشی...


+تو فصلِ پنجم عمرِ منی و تقویمم

به شوق توست که تکرار می شود هر سال


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

اون قدر دیوونه م که حق دارم/ این عشق، تنها، مال من باشه...

سخت است

جوری دوستت داشته باشم

که یقین کنی، عاشق تر از منی...


+اون که تو رو می بینه آرومه...اون که تو رو می فهمه خوشبخته...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بگیر دستِ مرا و ببر به موهایت...

افتاده ام به صرافتِ اینکه زُلف رها کنم و تو با یک بغل گلِ بابونهِ کوهی از راه برسی و تمامِ بابونه ها را رج به رج به موهایم ببافی...

برایت دم کرده ی بابونه بیاورم و آن اخمِ شیرین ت را وقتِ سر کشیدنِ دمنوشِ تلخ، ببوسم...

افتاده ام به صرافتِ اینکه جیب هایت را پُر کنم از برگِ لیمو...که هر بار دست به جیب می شوی عطر لیمو از انگشت هایت بریزد روی کاغذ و شعرِ لیمویی بگویی، برای من فرقی ندارد شعر هات بوی بهار نارنج بدهد یا لیمو، اصلا شعرهای تو بوی دیگری دارد...

شاید از انگشت های شعرآلودِ تو، موهایم بوی شعر گرفته باشد...

افتاده ام به صرافتِ اینکه زلف رها کنم...که بوی شعر بپیپچد...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بعد عاشق ت شدم

هم دیدنی بودی

هم خواستنی بودی

هم چیدنی بودی

هم باغچه مون گل داشت...


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

محمد (ص)

یک شبی حوالیِ 17 ربیع ، بانو آمد به خوابم و گفت: "او" را قبول کن...
یک شبِ 17 ربیعِ دیگر، "او" دستم را گرفت و قرار شد یک عمر همسفرم بماند...
همین!



+قشنگ ترین تولد دنیا مبارک :)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران...

مثلا شب بشود، چشم هایت را ببندی که توی تاریکیِ پشتِ پلک هات، خیال ببینی...

مثلا تصوّرش کنی که دارد از دور می آید، و هر شب، هر شب آمدنش را ببینی اما هنوز چهره اش از تاریکی در نیامده، خواب، تو را بِبَرَد...

مثلا صبحِ جمعه ای، بعد از ندبه ی مسجد النبی، بوی عطرش بپیچد آن طرفِ خیابان و بپیچاندت به خیالِ موهای بلندش...

مثلا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی