به خودم آمدم دلم لرزید...

ناگهان به خودم آمدم، در آشپزخانه ی کوچک‌م بودم، مثلِ بچه ای که توی بازار دستش از گوشه ی چادرِ مادر رها شده باشد، ترس بَرَم داشت...حس کردم از کنجِ دنجِ اتاقم گم شده ام، از توی تخت خوابِ پر از سکوتم، از میانِ شعرهایی که در رخت‌خوابم، هر شب با من به خواب می رفتند و صبح بر می‌خاستند، از صدای تپش های قلبم که سکوتِ اتاق را می شکست، از کتاب هایی که می بوییدم‌شان، از دفترهای سفیدی که منتظر بودند پر از شعرشان کنم!
دلتنگم، و تو انگار کن دلتنگِ اتاق و دفتر و شعرم، انگار نه انگار...

۹۶/۰۱/۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی