به رسم یادگار...

یک روزی در و دیوار را که نگاه می کردم، عاشقانه به سرم می زد! هیچ کس نمی دانست توی آن دلِ لامصبِ بی صاحبم چه می گذرد! البته مادرم می دانست...مادرم همیشه می دانست...توی چشم هایم نگاه می کرد و می فهمید! وقتی هم می پرسیدم چه طور چشم هام را می خوانی، یک جمله بیشتر نمی گفت: مادر که شدی، می فهمی!

البته مادرم معلم هم بود! آن وقت ها هم وقتی داشت روی تخته با گچ سفید -دُرُشت- می نوشت -طوری که ضعیف ترین چشم ها هم ببینند- حرکات ما را می دید! بعدش هم می گفت معلم ها پشت سرشان هم چشم دارند!

بگذریم که نه معلم شدم و نه هنوز مادر...مسلما هنوز هم نمی دانم چه طور می فهمید! اما می فهمید! البته به روی خودش نمی آورد، شاید می خواست از سرم بیفتد، یا شاید خودش هم به آن چه از چشم هایم می خواند یقین نداشت!

یک آلرژی خانوادگی هم داریم که تا اشک می ریزیم، سر و صورتمان باد می کند! یاد گرفته بودم بعد از اشک هایی که توی اتاقِ سه در چهارم می ریختم بروم رو به روی آینه بایستم و به خودم بخندم! تا حدودی علایم اشک را از بین می بُرد!

یک روزی ، یک روزهایی، چند سالی... در و دیوار را هم حتی اگر نگاه نمی کردم، عاشقانه به سرم می زد...از قضا شاعر هم بودم! شاعر بودن یک وقت هایی خوب است! یک وقت هایی مثل آن روزها... کسی که نمی فهمید من چقدر پای بیت هایش اشک می ریختم، مثل حالا که "او" دارد بالای سرم راه می رود ولی هنوز نگاهش به اشک هایم نیفتاده!

حالا اما به در و دیوار که نگاه می کنم، به شعر که فکر می کنم، به "او" که تکیه می کنم، عاشقانه به سرم نمی زند...به شام و ناهار فکر می کنم و آب ی که جوش است و باید بریزم روی چای! به ظرف های نَشُسته!

به گمانم این روزها عوض/ی شده ام...

۹۴/۰۹/۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی