آجر به آجر، من...

نه که فکر کنی دلم متلاطم می شود یا فکرم می روَد... نه! می دانی، من عادت کرده ام خاطرات را توی ذهن م هَم بزنم... عادت کرده ام روزی یک بار، وقتی دیوارِ ریخته ی "شاطر عباس" را می بینم، بزنم زیرِ گوشِ دلم...

نه که فکر کنی "کازابلانکا" را که می بینم، از یادِ آن روزها بغضم می گیرد... یا اینکه اگر دیگر دست و دلم نمی رود "تسبیحِ فیروزه" بگیرم، محضِ خاطرِ خاطرات است، یا دلم برای شمعدانی های پای حوضِ آن باغ-موزه ی کذایی و آن نیمکتِ سنگیِ گوشه ی سمتِ چپ ش تنگ نشده که نمی روم... نه...

محضِ خاطرِات نیست که دیگر نرفته ام "بامِ شیراز" و "دروازه قرآن"... محضِ خاطرات نیست که هر وقت می روم توی ایستگاهِ اتوبوسِ اولِ "گلستان" سردم می شود و هر وقت یادِ توت های درختِ خانه ی "همت جنوبی" مان می افتم سردی ام می کند...

محضِ این است که من عادت کرده ام خاطرات را هَم بزنم...و روزی یک بار وقتی دیوارِ ریخته ی شاطر عباس را می بینم، بزنم زیرِ گوشِ دلم...که دستش بیاید، دیوارِ غصبی خراب می شوَد... که هر حقی باید به حق دارش برسد، حتی اگر دل باشد...

۹۴/۱۱/۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نظرات (۳)

محمدهادی علی بابائی
هر روز...
هر هفته...
هر ماه...
هر سال...
۶ بهمن ۹۴، ۲۲:۰۳
پاسخ:
با تو پاییز نیست :)
انــــــ ـار
جمله ی آخر معرکه بود...
۷ بهمن ۹۴، ۲۱:۲۲
پاسخ:
یک دلِ پُر، توی همان جمله ی آخر حرف هست...
خارج ازچارچوب
چه تلنگر محکمی داشت انتهاش! دردم گرفت!
۹ بهمن ۹۴، ۱۲:۲۱
پاسخ:
این نوشته مخاطب خاص داشت... کل این نوشته تلنگر بود... بعید نیست کسانی که تک تک واژه هاش رو نمی دونن، فقط جمله ی آخر رو بفهمن...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی