یک عمر است می دویم سمتِ باغچه ی رُز های مخملی

یادم نمی آید کودکی هایم را با عروسک و خاله بازی سر کرده باشم! کودک که بودم بیشتر با برادرم فوتبال بازی می کردیم، او هم که می خواست مثلا قدرتش را نشان دهد همیشه مرا می گذاشت توی دروازه و با تمام قدرتش می زد زیرِ توپ!
حیاطِ خانه ی بابا بزرگ است، چند تا باغچه هم دارد که درختِ پرتقال و نارنگی و لیموشیرین هاش هم سن و سال من اند! باغچه ی آن طرفی اما آن وقت ها پُر از گل رُز بود، همیشه گل های قرمزِ مخملی داشت، شاخه هاش از من هم بزرگ تر بودند، تیغ هاش هم هرکدام قدِ یک بندِ انگشت بود!
آن روز هم داشتیم با علی فوتبال بازی می کردیم، توپ را که شوت کرد، از زیرِ دستم در رفت... توپ رفت سمتِ باغچه ی گلِ رُز های مخملی... غرورم اجازه نمی داد نگیرمش، دویدم دنبالش، توپ رفت توی باغچه...من هم افتادم توی باغچه، روی شاخه های رُز... روی تیغ ها...
یکهو جلوی چشم هام سیاه شد، تیغ ها را که یکی یکی داشتند فرو می رفتند توی تنم حس می کردم، یکهو یکی دستم را گرفت و بالا کشید! بابا بود... بابا درست همان لحظه ای که نیمِ تیغ ها توی تنم بودند نجاتم داد...
۹۴/۱۱/۰۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نظرات (۳)

چه خاطره تیغ داری بود :)


۵ بهمن ۹۴، ۲۲:۲۵
پاسخ:
تمام عمر دویدیم سمتِ باغچه ی رُز های مخملی...
مهدی صنعتی
جون بابا ها به بچه هاشون بنده بالاخص به دختراشون...
هر چه قدر هم زمخت باشن و به روی خوشون نیارن جز این نیست...
خدا سایه شون رو حفظ کنه
۵ بهمن ۹۴، ۲۲:۲۴
پاسخ:
ممنون، انشاءالله
خدا سایه ی شما رو هم به سر دخترای گلتون حفظ کنه
سلام
:) این متن فوق العاده بود....
۸ بهمن ۹۴، ۱۶:۵۱
پاسخ:
ممنون بانو :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی