۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

همه چیز از اینجا شروع شد

همیشه همه چیز از یک زن شروع می شود!

اولِ اولش را بخواهید، توِ دانشجوی پزشکیِ بدبخت -که هیچ کس به سلامتی اش اهمیت نمی دهد- هر صبح باید بروی بالای سر مریض! حالا تصور کنید این مریض، مشکوک باشد به آنفولانزای H1N1 ! و تو، هم واکسن آنفولانزا زده باشی و هم هر روز ماسک بزنی! بعد یکهو دو روز مانده به امتحانِ آخر بخش، به سرفه می افتی و بعد هم تب بالا! کم کم هم بدن درد و سر درد و حالت تهوع هم اضافه می شود! ولی در روز امتحان، مجبوری با تب و لرز بروی بنشینی سر جلسه، که چه؟ که قانون اجازه ی حذف امتحان را نمی دهد!

بگذریم از اینها، هفته ی آخر دی که از شش ماه پیش برای تعطیلی اش نقشه کشیده ای، که بروی خانه ی خواهرت، هم رسیده! مادرت هم از خاله شنیده که فاطمه تب دارد! حالا اصلا برایش مهم نیست که چقدر بگویی: نیا پیش من، به تو هم منتقل می شود! می آید و تو را می برد شهرستان!

فردا مادر سرفه می کند، برادرت هم که با برادرزاده ات آمده اند خانه ی مادر، هم... همه تب می کنند و الخ!

بعد می گویی بیا بی خیال شویم و نرویم خانه ی خواهر! مادرت زنگ می زند به شوهرخواهرت، ولی او می گوید بیایید! می روی بوشهر خانه ی خواهرت، با حفظ نکاتِ بهداشتی! خواهرت روزِ آخری تب کرده...امروز هم خواهرزاده ی دو سه ساله ات توی بیمارستان بستری ست...

فردا هم بخش اطفال شروع می شود و من، تا کنون، آبله مرغان نگرفته ام...


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

پایانِ باز

حکمِ من بینِ این مردم

حکمِ آن کسی ست، که هنوز روی صندلی های سینما نشسته و به اسامیِ پایانیِ یک فیلمِ با پایانِ باز، زل زده و فکر می کند آخرش اگر چه طور تمام بشود بهتر است، در حالی که عده ای می خندند، عده ای گریه می کنند و عده ای منتقدانه فحش می دهند!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

من

من

آدمی هستم که

وقتی عصبی می شوم، سکوت می کنم

وقتی دلتنگ می شوم، دوری می کنم

وقتی بی حوصله می شوم، کِز می کنم

وقتی ناراحت می شوم، می خندم

وقتی تنها می شوم، مدام حرف می زنم

وقتی برای کسی دلسوزی می کنم، با او بداخلاق می شوم

آخرش هم توی خیالم یک مُشتِ محکم به آینه می کوبم، اما نمی کوبم...

نمی کوبم و به روحِ خودم می کوبم ش... و بعد بلند می شوم و با لبخند از خودم بیرون می روم...


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

یک شهر تا به من برسی عاشق ت شده ست...

سیبِ سرخ، حرمت دارد...

باید به دَرکِ سیب سرخ رسید... باید اول دست بکشی روی تنِ سرخش، انگارکن داری گَردِ چراغ جادو می تکانی! چشم هات را ببندی و با تمامِ وجودت، عمیــــق ببویی اش، بعد یک زخمِ کوچک بیندازی به تن ش، سیبِ سرخ وقتی زخم می خورد، عطرش می پیچد، بو بکشی عطرِ عاشقانه اش را...

همیشه از اولین گازی که به سیبِ سرخ می زنم، حواس م هست آهسته تمامش کنم، حواسم هست با یک پُکِ عمیق، حیف ش نکنم، آهسته بو می کشم که نشئگی اش بماند...

+ من فکر می کنم مادرم داشت سیبِ سرخی بو می کشید که من متولد شدم...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

کوتاه آمده باشی...

بار و بُنه ام را ببندم، به حد ضرورت، یک قوریِ کوچک و چند دانه سیبِ سرخ و یک هوا کاغذِ کاهی، بروم یک گوشه خلوت کنم و به اندازه ی تمامِ کاه گِل های دیوارِ باغ های انار، بنویسم... یادم باشد با خودم مداد نبرم... قلم ها فریاد می زنند و من، می خواهم آهسته بنویسم...

آهسته بیایی سمتِ باغِ انار، صورتم را بگذاری کفِ دستت، حس کنم دست هات بوی کاغذ کاهی می دهد...بوی کاه گل های دیوارِ باغ انار... نگاه ت کنم و ببینم دیوار شده ای، دیوارِ کاه گلی... همان قدر قهوه ای، همان قدر خیس، همان قدر کوتاه...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

مصائبِ یک دانشجوی پزشکیِ شاعرطورِ خُل و چِل!

نمی دانم اینکه من هر نیمه شب، توی خواب، حس می کنم تخت خواب م استِیشِنِ پرستاری ست طبیعی ست یا نه!

اینکه هی پرستار ها را می بینم که بدو بدو می آیند و می گویند فلان مریض "اَرِست" داده یا اینکه برای فلانی "ایمی پنم" بگذاریم یا "ونکو" یا "سیپرو" یا اینکه من، وسطِ خواب هرچه بهشان می گویم این جا تختِ خوابِ من است، شما اینجا چه می کنید؟!، باز هم پرونده ها را می چینند توی تخت خواب و از سمتِ چپ صدای همان زنِ همیشگی می آید که می گوید: بیماربرِ 546 به بخش هماتو! اینها طبیعی ست؟!

بعضی وقت ها هم فکر می کنم شاید من اشتباهی توی استیشن پرستاری خوابیده ام! بعد دست هایم را می گذارم روی شقیقه ام و با ناچاری می گویم وااای. بعد چشمم به محمد می افتد و خیالم راحت می شود، آخر محمد که نمی تواند توی استیشن بخوابد!

-: بنویس

: چطور انتظار داری وقتی دارم "اسهال حاد و پایدار" رو تو مُخَم فرو می کنم، بنویسم؟!

(مکالمه ی من و خودم!)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

بعد، بگویی "...فَقُل حَسبی الله..."

نفس عمیـــقی بکشم

و بگویم: "تَوَکّلتُ" ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

من کاسه ی صبرم، این کاسه لبریزه...

توی بافت شناسی یک تعریف وجود دارد به نام "فیبروز" (fibrosis) که همه هم در زندگی شان تجربه اش کرده اند. خیلی خودمانی بخواهم بگویم یعنی اینکه یک بافتِ سالم که دارد کارِ خودش را می کند به هر علتی کارایی اش را از دست می دهد و توی علم پزشکی هرچیزی کارایی اش را از دست بدهد، ظاهرش را هم کم کم از دست می دهد! به همین خاطر هم آن بافتِ به درد نخور، باید از بین برود، و وقتی هم چیزی از بین می رود باید یک چیزی جاش را پُر کند! و آن مَلاتِ روزنه پُر کنِ سختِ بی خاصیت، همین فیبروز است!

مثل جای همان زخم های کوچکِ روی دستتان که هی با زخمش بازی کرده اید و هی لخته اش را کنده اید و بعدش یک ردِّ سفیدرنگ، جایش باقی مانده! شاعرانه اش می شود همان پنجره ای که یک روز با آجر و سیمان می بندی اش و جایش به تنِ دیوار می ماند...

این فیبروزی که می گویم توی هر ارگانی که فکرش را بکنید می تواند رخ دهد... اما به عقیده ی من روحِ آدم، دلِ آدم هم می تواند فیبروز شود... آن زخم های کوچکی که دلت می خورَد، فیبروزش هم آن قدر کوچک است که نمی بینی اش الّا گاهی که هی دلت را زیر و رو می کنی و آن قدر نگاهش می کنی که ببینی اش...

حالا انگار کن دل ت زخم عمیقی بخورَد... انگار کن یک تکه ی بزرگ از دل ت بمیرد...

حتی اگر بخواهی دوباره آن تکّه را زنده کنی، دیگر نمی شود...نمی شود...نمی شود...



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دوست

دوستی از دیدِ من، اصالت ندارد.

یعنی همان قدر که به راحتی می توانم از بغل دستی ام توی اتوبوس -که ساعت را ازش پرسیده ام و چند جمله ای درباره ی آب و هوا و قرمه سبزی و سرماخوردگی با هم حرف زده ایم- خداحافظی کنم، می توانم از دوستانم هم خداحافظی کنم!

نمی دانم، شاید هم دیدگاه من برمی گردد به دوستانی که از کودکی داشته ام! که به عقیده ی خودم هیچ کدام دوستانِ صادقی نبوده اند! اصلا اگر دوستی اصالتی داشته باشد، آن اصالت بر اساس صداقت است.

به عقیده ی من صداقت که نباشد، در هیچ رابطه ای اصالت نیست! حتی اگر نزدیک ترین ها باشند!

البته یک استثناء اساسی دارد، آن هم کسانی که حداقل یک آللِ نقشه ی ژنتیکی ات شبیهشان است! یا به عبارتی "هم خون" هایت! آن هم از نوع درجه یک ش! به علاوه ی او که "او" ی توست! همو که روح ت به خاطر یک چیزی به نام عشق با او دچار تشابه شده!

بقیه را من یک حساب و کتابِ اجتماعی می دانم، یعنی به ازای احترام و توجهی که خرجشان می کنی، خرج ت کنند! و احترام می گذارم به رابطه ای که اسمش را گذاشته اند : دوستی. او را که دوست گرفته ام، دوست دارم، یا به عبارتی صادقانه برایش مایه می گذارم. اما برایم اصالت ندارد.

زندگی پُر از این حساب و کتاب های اجتماعی ست اما با اصالتِ بر باد رفته ای به نام صداقت...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

خوابــ زده

: دیشب خوب خوابیدی؟

-: آره

: تا صبح چند بار از صدای حرف زدنت تو خواب بیدار شدم!

-: ...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی