در بابِ انزوا

و در تنهایی، غوغایی ست...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

رو به رو بهمن‌ی بلاتکلیف، پشتِ سر خشکسالیِ آبان...

گاهی هم باید هفتِ صبح، کریم خانِ زند را پیاده مرور کنی و دقیقه ای بایستی پای درختی لخت و به دلبریِ سهره ای غرق شوی...
بعد با خودت بگویی کاش پیاده رو کــش بیاید و بیمارستانِ نمازی، دور تر از تمامِ خاطرات این خیابان باشد...

+ سفر از جاده ام گذر کرده، جاده از کفش ها سفر کرده
من ولی سخت خسته ام مثلِ، شعر در شهر های بی باران...
(این بیت و عنوان از غزلی از خودم)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

وقتی خورشیدِ کسی باشی...

مثلِ غروب که سایه بیندازد در دریا،
غمِ چشم هات در لب‌خندم...

+بخند...گرچه تو با خنده هم غم انگیزی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

نقطه. سرِخطــ

طوری ظرف ها را می شویم و زباله ها را جمع می کنم، انگار یک هفته ای نباشم و بترسم از اینکه بوی فساد از آشپزخانه بلند شود، جای نان و آب و میوه های شسته ی توی یخچال را بهش یادآوری می کنم. همه ی لباس ها را می ریزم توی ماشین که رختِ چرکی نباشد. به گلدان ها آب می دهم و سکه های صد تومانی را می گذارم کنار صندوق صدقات که صبح قبل از رفتن بیندازمشان. روزهای قبل از کشیک، بیشتر از شب بیداری کشیک ها آزارم می دهد، شاید مثل شبِ قبل از اعدامِ کسی که سال هاست حکم ش به تعویق افتاده...


+ روایتِ ناتمامی از گذشته ای که دور نیست! حالا که چند روز مانده تمام شود...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

از حادثه‌ها نمی‌هراسم وقتی/ امدادِ هلالِ سرخِ لب‌های تو هست

مثلا چشم هام را تنگ کرده ام مبادا رژ لب از انحنای ظریفِ لب هام بیرون بزند، اما در آینه خیره ام به تو که مدام جیبِ لباس های آویزان را می گردی! به تارهای سپیدِ وسطِ آن انبوهِ مشکی -که حالا کمی تُنُک شده و به جوگندمی می ماند-، به ترکیبِ درهم آمیخته ی اخمِ چشم ها و ابروها، انگار کن از اخم‌ت بشود یشم استخراج کرد از دلِ معدنِ سنگی...و به شانه هات که حتی در پرسپکتیوِ آینه هم، قد و قواره ی شانه ی من نیست! به قاعده ی غزل های سعدی کوتاه بیا مرد! خم کن آن شاخه ی بالانشین را! بگذار لب هات به قاعده ی ماهِ شبِ اول، هلالی شود....

+ من اخمِ میانِ ابروانت بودم/ چندی‌ست که بر لبت تبسم شده ام... (خودم)
+ عنوان بیتی از محمدهادی علی بابایی
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

چشم هایت گناهِ من بودند...

شبیهِ سیبی و هر روز می شود در حوض

تو را به آب سپرد و تو را از آب گرفت...

+برای تو که همسری و رفیقی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دوست داری خدا وجودِ تو را، مثلِ احساسِ یک پسر بکند؟

زن بودن را جز بخشی که معشوقه ی تو باشم،

دوست ندارم...


+عنوان مصرعی از لیلا صبوری زاده

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

شبِ اول از هزار و یک شب!

باید سرش را گرم کنی، روزگار، این روزگار وحشی، شب با تو به بستر می رود و سحرگاه، گردنت را می زند.

زینهار! شهرزادی باید باشد، که هزار و یک شب قصه بگوید...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دخترِ زمستان بودن

ببین! بهمن از راه نرسیده، سرمای من شیراز را برداشته!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دیوانه ها از حالِ هم، اما خبر دارند...

با هر قدم خیس تر می شوی، گوشه ی چادرت، پاچه ی شلوارِ جین که روی کفش افتاده، کفش ها، کیف، موهات زیرِ فیروزه ایِ روسری... بعد قدم ها آهسته تر می شوند، باران آهسته تر می کند همه چیز را، سنگین تر می کند جهان را، غم را حتی! باران هیچ چیزی را نمی شوید، تنها وقتی تو از بوی آمدن و صدای سمفونی اش  مستی، بی هوا درد را فرو می کند در سستیِ نم‌گرفته ی دلت و تازه می فهمی جهان حکما از یک روزِ بارانی آغازیده...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

آخرین دقایقِ نماینده‌ی ولی فقیهِ شیراز

رفته بودم حال‌شان را بپرسم، دیدم دارند احیاشان می کنند
چهل دقیقه ای به خطوط و اعداد مانیتور بالای سرشان خیره بودم، خطوطِ بی امید...
دوست نمی داشتم نخستین دیدارم با امام جمعه، آن شب، آن جا در آن حال باشد...
هنوز اما باورش برایم سخت است، اسمی را که آنقدر از ابتدای ازدواجم شنیده بودم، اسمی که آنقدر در سال های اخیر زندگی ام تأثیر گذاشته بود، درست در شبی که به دیدارشان رفته بودم، تمام شود...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

از بی نظمی...

هیچ‌گاه برای نوشتنِ شعر یا چرندیاتِ گاهگاهم، دفتر و جا و مکان مشخصی نداشتم! گاهی توی دفتر ریاضی، یا پشت جعبه ی دستمال یا حتی پشتِ رسیدهای بانکی، توی هرچیزی که دمِ دست بود می نوشتم! از همین جاست که خیلی از شعرهام را که توی همین تکه کاغذها سرودم، ندارم!

بعدتر هم که گوشی موبایل دستم آمد، هی وقت و بی وقت بیتِ نیمه کاره و عاشقانه و فکرهای مشوش‌م را می ریختم سرش! بعد تر هم توی وبلاگ! من، این منِ بی نظمِ شلخته، نمی توانم تر و تمیز و مرتب، یکجا بنویسم، این روزها تکه کاغذهام را اینجا سیاه می کنم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

به خودم آمدم دلم لرزید...

ناگهان به خودم آمدم، در آشپزخانه ی کوچک‌م بودم، مثلِ بچه ای که توی بازار دستش از گوشه ی چادرِ مادر رها شده باشد، ترس بَرَم داشت...حس کردم از کنجِ دنجِ اتاقم گم شده ام، از توی تخت خوابِ پر از سکوتم، از میانِ شعرهایی که در رخت‌خوابم، هر شب با من به خواب می رفتند و صبح بر می‌خاستند، از صدای تپش های قلبم که سکوتِ اتاق را می شکست، از کتاب هایی که می بوییدم‌شان، از دفترهای سفیدی که منتظر بودند پر از شعرشان کنم!
دلتنگم، و تو انگار کن دلتنگِ اتاق و دفتر و شعرم، انگار نه انگار...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

انکحتُ عشق را و درخت انار را/زوجتُ سیب را و تمام بهار را

گفته بودند اگر «دهم» بنویسند بهتر است، آخر میلاد، دهم بود، گفته بودند شاید دولت بخواهد به زوج های -دهم عقد بسته- وام بدهد! اما اصلش را بخواهید، نهم بود! شبِ دهم! همان شب که باقی محرمیت موقت را پشتِ درِ محضر بخشید و دیگر دستم را نگرفت! همان شب که توی گوش‌م راز نجوا کرد...

و هم‌راز شدیم...

+میان عاشق و معشوق رازی‌ست...

++رازِ خود به کس نگفتم/ مهرت را به دل نهفتم...

+++گفتم اگر هزار بار دیگر دوباره زاده شوم، چشم‌بسته دست های تو را خواهم گرفت...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

از بصره آمده بود...

وارد اتاقش شدم و گفتم : صَباح الخیر...

پاسخ داد: صَباح النّور...

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

زیرِ بیـدِ بی مجنون می شینم...

: می دونی اگه الان با من نبودی، کجا بودی؟
-: اوهوم، داشتم از دور نگات می کردم!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دخیل می بستم به دستگیره ی در...

می آیند و می روند آدم های لنگه به لنگه ی این شهرِ پُر سر و صدا در حالی که تو در قلبِ بی رمقِ شهر تنها به انتظارِ اتفاقی نشسته ای که پاییز پاییز رسیدنی نمی شود و در دامنِ گلدارِ گل اناری ات نمی افتد...

همین!


+دست که می بردی به کوله بار سفر...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگ م...

من آن خلبانِ در حالِ سقوطِ مغرورم

که پیش از سقوط

خودش را پرت کرده...


+نشد از یاد برم خاطره ی دوری را/ باز هرچند رسیدیم به هم، دلتنگ م...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

گنجیشک لالا، مه تاب لالا...

وقت تَنگ است
و من باید برسم
که به اندازه ی یک عمر
دوستت بدارم
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی

تبریک جات

1. صداهایی شبیهِ عزاداری از پنجره ی آشپزخونه شنیده می شه.
دستِ خودشون نیست! بعضی از جماعت هیئتیون محترم مولودی شون هم مثلِ عزاداریشونه!

2. میگفت پسره مداح بود، شبِ عروسیش رفقاش اصرار کردن بره بخونه، اول با مولودی شروع کرد بعد رسید به درآوردن لباس و سینه زدن و خود زدن و گریه و شیوَن و زاری! :))

3. درمانگاهِ یورولوژی که استاد کارشون اکثرا جراحی مجاری ادراری و کلیه ی اطفال هست:
استاد رو به پسر بچه ها: با دخترا بازی نکن!
به دختر بچه ها هم می گفتن: با پسرا بازی نکن!
البته به آقای جوونِ مجردی که مشکلاتی در زمینه ی روابطِ زناشویی داشتن، چیزِ خاصی نگفتن!


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه دریایی